شبیست سرد و تاریک
زندگی راکد شده
نیست صدایی آشنا
باران است و من و خیابان
قدم می زنم اما نیست چهره ای آشنا
بدنبال مکانی و چهره ای می گردم
آیا کسی هست که مرا دریابد؟
نمی دانم تو که هستی
اما باز تو را می خوانم
مرا با خود به دور دستها ببر
به جایی تازه
فرسنگها دور و دور تر
شاید آنجا صدایی آشنا این سکوت تنهایی را بشکند
می گریم و تورا می خوانم
با تو سخن می گویم شاید تو آن چهره آشنا باشی!
با توام
با تو
سفیدی برف وسیاهی شب دنیایی سیاه و سفید ساخته اند
دانه های برف چه چابک و سریع روی زمین می نشینند !
آنها شاد و خوشحال بر زمین می نشینند
گویی که اندوهی از فرو افتادن ندارند
باد آنها را می رقصاند گاه به این سو و گاهی به آن سو
آسمان شب را ابرهای تیره فرا گرفتند
شبی برفی و ساکت در آرزوی رسیدن به صبحی روشن و من که در آرزوی امیدی تازه کنار پنجره به تماشای رقص دانه های برف ایستاده ام
روزی تابستانی و گرم بعد از یک پیاده روی طولانی به حاشیه پارکی رسید.از بسکه خسته بود روی نیمکتی نشست .چند دقیقه استراحت کرد.پارک قشنگی بود گنجشکها و کلاغها پرواز می کردند و سروصدای آنها جایی برای سکوت نمی گذاشت .اما صدای گنجشکها پر از نشاط بود و صدای کلاغها پر از جسارت .دور تر از جایی که او نشسته بود یک پلاستیک پر از باقی مانده های غذا افتاده بود .کلاغها اطراف آن پرسه می زدند به دنبال غذایی برای خوردن بودند .ساعتها به تماشای آن پرندگان شاد و پر انرژی سرگرم شد .خستگی وتشنگی را از یاد برده بود .به کلی محو تماشا بود .گویی به آن پرندگان بی خبر از همه جا قبطه میخورد .هیچ اندوهی در این گنجشکها و کلاغها حس نمی کرد .گرمی هوا کمی آزارش می داد .گره روسری مشکی خود را باز کرد تا کمی با تکان دادن روسری صورت خود را خنک کند .آن پرندگان آزادانه جست و خیز می کردند .اجتماعی از کلاغهای سیاه و خاکستری .به این طرف و آن طرف می پریدند گاهی با پروازی اوج می گرفتند و گاهی با صدای بلند قارقار می کردند وسکوت ذهنش را می شکستند .به راستی این کلاغها از زندگی چه می فهمند؟ آیا اندوه شادی و محبت و خشم را درک می کنند؟ بالاخره آنها هم نوعی حیوان هستند و رفتارهایشان کاملا غریزیست.اما چه خوب پرواز می کنند .چقدر آزاد چقدر جسور .گویی از هیچ چیزی باکی ندارند .اصلا نگران زشتی و سیاه بودن پر و بالهای خود نیستند .حتی نر و ماده آنها هم فرق زیادی با هم ندارند . حتی گویی گرمای زیاد این ظهر تابستانی آنها را نمی آزارد اینها افکاری بودند که از ذهنش می گذشتند .دلش می خواست همچون آن کلاغها آزادانه جست وخیز کند و پروازی تا اوج آسمان آبی را تجربه کند
دور از آرزوهای بزرگ
دور از درک دردها واندوههای مردم
دور از جنایتها نامردی ها دزدیها حق کشیها
دور از درک تفاوتها
نسیمی برگهای درختان و چادر سیاه او را تکان داد .او همچون کلاغها سیاهبوش بود اما قدرت برواز نداشت. اما خنکای آن نسیم همچون حس خوب برواز بود.