سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
آرزوهای بزرگ
مردم از خدایى بترسید که اگر گفتید مى‏شنود و اگر در دل نهفتید مى‏داند . و بر مرگى پیشى گیرید که اگر از آن گریختید به شما مى‏رسد ، و اگر ایستادید شما را مى‏گیرد ، و اگر فراموشش کردید شما را به یاد مى‏آرد . [نهج البلاغه]

آرزوهای بزرگ


 

وقتی سوار پیکان قراضه بابا م میشم گاهی وقتا دندش جا نمی ره .اعصاب آدمو داغون میکنه .اما خب من واقعا اعصابم آروم تر از اونایی هست که سوار ماشینای آخرین مدل هستند میدونی چرا اینو میگم؟ خب چون گاهی اوقات که توی ترافیک دنده ماشین جا نمی ره و طول میکشه تا من راه بیفتم ،صدای بوقها بلند میشه و اگه یک کمی دیر تر بشه فحشها و ناسزاهای مردم عصبی شروع میشه .اونایی که مثل من سوار پیکان قراضه هستن و بیشترشون پیرمردهای مسافر کش هستن اعصابشون کمپلت داغونه و اون خانوما و آقایونی که سوار ماشینای آخرین مدل هستند با بوق زدن عصبی بودن خودشونو نشون میدن خب شاید هم عجله دارن اما به خدا آمبولانسهای اورژانسی هم مثل اینا نیستن!!!

حالا یه چیزی راجع به دور زدن یا پیچیدن بگم هر وقت مجبورم دور بزنم از ترس این آدمای عصبی و حریص چندین کیلو وزن کم می کنم  

خب شاید این براشون یه افتخاره که به من راه ندن هرچی من چراغ میزنم یعنی بابا من میخوام دور بزنم احتیاط کنید .  احتیاط که نمی کنن هیچ !! تازه سرعتشونو زیادتر هم می کنن تا یه وقت به من راه ندن که رد بشم چه افتخاری براشون داره نمیدونم والا!!! اما چیزی که میدونم و اطمینان دارم اعصاب داغون راننده های تاکسیه

 دریغ از یه اشتباه !!!!!!!!!!اگه من موقع رانندگی یه اشتباه بکنم و دوتا ماشین پشت سرم باشه هر دوتاشون که از کنارم رد میشن یا فحش تحویلم میدن یا چشم غره ،در عجبم که آیا خودشون هیچ وقت اشتباه نمی کنن؟.اگه توی اتوبان در آخرین لاینی که حداقل سرعت رو میخواد آروم حرکت کنم  یا بوق می زنن یا از کنار ماشین که رد میشن با عصبانیت دستشونو تکون میدنو خلاصه یه چیزایی بارمون میکنن که چرا آهسته میری ؟! تخته گاز برو .

شاید مشکلات زندگیشونو سر دیگران خالی میکنن یا شاید هم غرور بیش از حد دارن

از این پسرهای تازه به دوران رسیده بگم که تا میبینن یه دختر پشت ماشینه

ویراژ میدن الکی بوق می زنن و خلاصه بی جنبگی و کم عقلیه خودشونونشون میدن بعضیاشون همچین با سرعت از بیخ گوشت رد میشن که روحت از تنت جدا میشه از ترس

فقط هر بار که کاری داشته باشم و مجبور باشم رانندگی کنم یه آیه الکرسی میخونم و میگم خدا رحم کنه نزنن شل و کورمون کنن یا اینکه از بهشت زهرا سر در بیاریم!!!



افسون ::: سه شنبه 26/6/87::: ساعت 1:16 عصر

شبیست سرد و تاریک


زندگی راکد شده


نیست صدایی آشنا


باران است و من و خیابان


قدم می زنم اما نیست چهره ای آشنا


بدنبال مکانی و چهره ای می گردم


آیا کسی هست که  مرا دریابد؟


نمی دانم تو که هستی


 اما باز تو را می خوانم


مرا با خود به دور دستها ببر 


به جایی تازه


فرسنگها دور و دور تر


شاید آنجا صدایی آشنا این سکوت تنهایی را بشکند


می گریم و تورا می خوانم


با تو  سخن می گویم شاید تو آن چهره آشنا باشی!


با توام


با تو


 




افسون ::: سه شنبه 20/1/87::: ساعت 7:54 عصر

 


سفیدی برف وسیاهی شب دنیایی سیاه و سفید ساخته اند


دانه های برف چه چابک و سریع روی زمین می نشینند !


 آنها شاد و خوشحال بر زمین می نشینند


گویی که اندوهی از فرو افتادن ندارند


باد آنها را می رقصاند  گاه به این سو  و گاهی به آن سو


آسمان شب را ابرهای تیره فرا گرفتند 


شبی برفی و ساکت در آرزوی رسیدن به صبحی روشن و من که در آرزوی امیدی تازه کنار پنجره به تماشای رقص دانه های برف ایستاده ام




افسون ::: پنج شنبه 11/11/86::: ساعت 4:24 عصر

 


روزی  تابستانی و گرم بعد از یک پیاده روی طولانی به حاشیه پارکی رسید.از بسکه خسته بود روی نیمکتی نشست .چند دقیقه استراحت کرد.پارک قشنگی بود  گنجشکها و کلاغها  پرواز می کردند و سروصدای آنها جایی برای سکوت نمی گذاشت .اما صدای گنجشکها پر از نشاط بود و صدای کلاغها پر از جسارت .دور تر  از جایی که او نشسته بود  یک پلاستیک پر از باقی مانده های غذا   افتاده بود .کلاغها اطراف آن پرسه می زدند  به دنبال غذایی برای خوردن بودند .ساعتها به تماشای آن پرندگان شاد و پر انرژی سرگرم شد .خستگی وتشنگی را از یاد برده  بود .به کلی محو تماشا بود .گویی به آن پرندگان بی خبر از همه جا قبطه میخورد .هیچ اندوهی در این گنجشکها و کلاغها حس نمی کرد .گرمی هوا کمی آزارش می داد .گره روسری مشکی خود را باز کرد تا کمی با تکان دادن روسری  صورت خود را خنک کند .آن پرندگان آزادانه جست و خیز می کردند .اجتماعی از کلاغهای سیاه و خاکستری .به این طرف و آن طرف می پریدند گاهی با پروازی اوج می گرفتند و گاهی با صدای بلند قارقار می کردند وسکوت  ذهنش را می شکستند .به راستی این کلاغها  از زندگی چه می فهمند؟ آیا اندوه شادی و محبت  و خشم را درک می کنند؟ بالاخره آنها هم نوعی حیوان هستند و رفتارهایشان کاملا غریزیست.اما چه خوب پرواز می کنند .چقدر آزاد  چقدر جسور .گویی از هیچ چیزی باکی ندارند .اصلا نگران زشتی و سیاه بودن پر و   بالهای خود نیستند .حتی نر و ماده آنها هم فرق زیادی با هم ندارند . حتی گویی گرمای زیاد این ظهر تابستانی آنها را نمی آزارد  اینها افکاری بودند که از ذهنش می گذشتند .دلش می خواست همچون آن کلاغها آزادانه جست وخیز کند  و پروازی تا اوج آسمان  آبی  را تجربه کند 


دور از آرزوهای بزرگ


دور از درک دردها واندوههای مردم


دور از جنایتها  نامردی ها  دزدیها حق کشیها


دور از درک تفاوتها 


نسیمی برگهای درختان و چادر سیاه او را تکان داد  .او همچون کلاغها سیاهبوش بود اما قدرت برواز نداشت. اما خنکای آن نسیم همچون حس خوب برواز بود.


 


 




افسون ::: سه شنبه 26/4/86::: ساعت 9:50 عصر

 
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 1


بازدید دیروز: 0


کل بازدید :607
 
 >>اوقات شرعی <<
 
>> درباره خودم<<
 
>>اشتراک در خبرنامه<<